همه بچهها تصمیم گرفتند که به خانه سالمندان بفرستندش، اما دلش راضی نشد، مادرش بود. آنهمه سال به پای او و برادر و خواهرانش زحمت نکشیده بود که به خاطر چند روز بیماری بخواهند رهایش کنند. همسرش هم راضی بود که او را پیش خودشان نگه دارند، هزینه گرفتن پرستار هم نداشتند، اگر هم داشتند او هیچوقت پیشنهاد گرفتن پرستار را قبول نکرد. مادر بالای چشمشان جا داشت، بچههایش هم یک لحظه «مامانی» از دهانشان نمیافتاد، خیلی به او علاقه داشتند.
نوحه خوان تمام کرد و همه برای ادامهی مراسم رفتند اما او ماند. در حال و هوای خودش بود که احساس کرد دستانی دور گردنش حلقه زدهاند، دخترش بود، با همان ناز کودکانه و دلفریبش، آرام در گوشش گفت: «مامان گریه نکن، تو به مامانی کمک کردی، وقتی پیر بشی منم به تو کمک میکنم* پاشو بریم.»
• عن ابی عبدالله (ع) قال: «بروا آباءکم یبرکم ابناوکم»: امام صادق(ع) فرمود: «به پدر و مادر خود نیکی کنید تا فرزندان شما هم به شما نیکی کنند.» (بحار الانوار/ج ۷۱، ص ۲۷۰.)
برچسبها: مادر
