تبليغاتX
مطالعات زن و خانواده

 زندگی اسلامی( 91/1/15)

  جنازه را که آوردند و داخل قبر گذاشتند، انگار جان او بود که داشت به پایان می‌رسید. چیزی نمی فهمید،‌ فقط گریه می‌کرد و میان اشک‌هایش با مادر وداع می‌کرد، مادری که با تمام سخت گیری‌هایش، دست و پاگیریش، ‌بداخمی‌هایش دوستش داشت و برایش عزیز بود.
    خاک ها را که روی قبر می‌ریختند،‌ یاد این چند سال افتاد که بیشتر پیله می‌کرد، به آه و ناله که می‌رسید دیگر کسی نمی‌توانست آرامش کند،‌ دکتر‌ها نفهمیده بودند چه مشکلی دارد، می‌گفتند احتمالاً از پیری است، تا حدی هم حق داشتند، مجموعه درد‌ها بود،‌ این اواخر هم که آلزایمر گرفته بود.

    همه بچه‌ها تصمیم گرفتند که به خانه سالمندان بفرستندش،‌ اما دلش راضی نشد، مادرش بود. آن‌همه سال به پای او و برادر و خواهرانش زحمت نکشیده بود که به خاطر چند روز بیماری بخواهند رهایش کنند.‌ همسرش هم راضی بود که‌ او را پیش خودشان نگه دارند، هزینه گرفتن پرستار هم نداشتند،‌ اگر هم داشتند او هیچوقت پیشنهاد گرفتن پرستار را قبول نکرد. مادر بالای چشمشان جا داشت، بچه‌هایش هم یک لحظه «مامانی» از دهانشان نمی‌افتاد، خیلی به او علاقه داشتند.

    نوحه خوان تمام کرد و همه برای ادامه‌ی مراسم رفتند اما او ماند.‌ در حال و هوای خودش بود که احساس کرد دستانی دور گردنش حلقه زده‌اند، دخترش بود، با همان ناز کودکانه و دلفریبش، آرام در گوشش گفت: «مامان گریه نکن، تو به مامانی کمک کردی، وقتی پیر بشی منم به تو کمک می‌کنم* پاشو بریم.»


    • عن ابی عبدالله (ع) قال: «بروا آباءکم یبرکم ابناوکم»: امام صادق(ع) فرمود: «به پدر و مادر خود نیکی کنید تا فرزندان شما هم به شما نیکی کنند.» (بحار الانوار/ج ۷۱، ص ۲۷۰.)


برچسب‌ها: مادر
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |
ریتم یک نواختی داشت، عادی حرف می‌زد، کم کم اشک چشمانش را می‌گرفت و لحن صدایش عوض می‌شد،‌ یک لحظه سکوت می‌کرد، نگاهش که می‌کردی داشت با خودش کلنجار می‌رفت تا هق هق گریه‌اش بلند نشود،‌ ‌اما بی‌اثر بود،‌ بلند می‌شد و دوباره از اول.

 می‌فهمیدمش، باقی مانده‌های علاقه‌اش را داشت اینگونه از خود دور می‌کرد و من سنگ صبورش بودم، چون تمام ماجرا را می‌دانستم، اما هر بار که تعریف می‌کرد، انگار دفعه اولم باشد با اشتیاق گوش می دادم،‌ می‌خواستم آنقدر بگوید تا بالاخره علاقه‌اش را از دست بدهد.

از همه رفتار،‌ حرکات و حرف‌هایش گرفته تا لحظه آخر، همه را بارها گفته بود و تکرار می‌کرد. اما تقصیر او نبود،‌ مقصر پسر همسایه بود،‌ پسری که از برادر برایش عزیزتر بود و ‌تمام سالهای کودکی هم‌بازی‌اش بود. اما ‌بزرگ که شدند، این رفت سراغ درسش، آن هم رفت پی کار و در آوردن پول، تا اینکه بعد از سال‌ها برگشت و بیش از پیش به او توجه نشان ‌داد.

توجه بیش از حدش نگرانم کرده بود، بین جمع،فضا را که خالی می‌دید می‌آمد پیش او می‌نشست و از گذشته ها،‌ از زندگی،‌ از آخرین تجربه‌های کاریش حرف می‌زد.‌ اما بیشتر می‌خواستم بدانم چرا این پسر همسایه فقط جمعه‌ها پیداش می‌شود؟ نمی‌توانستم بفهمم ته ذهنش چه خبر است.

اوضاع داشت حساس تر می‌شد، چند وقتی بود با هم قرار می‌گذاشتند و به گردش می‌رفتند، اما از پیشنهاد ازدواج خبری نبود،  فقط حرف می‌زد و علاقه او را هر روز بیشتر می‌کرد، این شد که مجبورش کردم به این بازی خاتمه بدهد و بخواهد تکلیفش مشخص شود تا بفهمد عاقبت این رابطه چه خواهد بود.

باورش سخت بود، اما گفته بود: «چندروزی را با هم خوش بگذرانیم، ‌مثل دوتا دوست،‌ مثل قدیم‌ها که بچه بودیم و بازی می‌کردیم، بعد از یک مدت هم هر کس به راه خود»!

باور نکردیم، ‌فکر کردیم دارد او را امتحان می کند،‌ به این خاطر چند روزی تعقیبش کردم تا فهمیدم راست ‌گفته، سوگلی‌هایش کم نبودند،‌ هر روز با یک نفر، و جمعه‌ها روز او بود!

قبول این حقیقت برای من سخت بود، چه برسد به او. عکس‌ها را نشانش دادم؛ حرف‌‌ها را و تمام تفسیرهایی که در این مدت از رفتار و حرف‌هایش داشتم، برایش گفتم،‌ اما هنوز هم باور نمی‌کرد تا اینکه یک روز همراهم آمد و خودش دید تا باورش شد.

هنوز هم گریه می‌کند؛ لحن صدایش عوض شد، اما یک جمله را مدام تکرار می‌کند: «آخرش که چه؟»

و من یاد فرمایش حضرت امیر «علیه السلام» می‌افتم: «در شگفتم از کسى که فرجام هوسبازی‌ها را مى‏ داند، چگونه عفت نمى‏ ورزد!»*

 
* غرر الحکم، ج ۴، ص ۳۳۷


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |

زندگی اسلامی(90/12/23)

تمام سوال‌های ذهن‌ام را پرسیده بودم، از هدف از ازدواج و سوالات اساسی زندگی گرفته تا رنگ مورد علاقه و دیگر سوالی برایم نمانده بود که نپرسیده‌باشم.


او هم هرچه که مورد نظرش بود را پرسیده بود، از درگیری‌های فکری در زندگی گرفته تا تفریحات آخر هفته، اما هنوز یک سوال در ذهنم مانده بود که امیدوار بودم در طول این گفتگوها به آن برسم، ولی نرسیده بودم.

این آخرین آزمون بود و دوست داشتم جوابش را بداند.

 نیم‌نگاهی به او کردم و پرسیدم: اگر روزی اشتباهی در زندگی مرتکب شوم، چه کار می‌کنی؟ مثلا اگر وسیله‌ای را بخواهم بخرم و تو بگویی که جنس خوبی نیست، اما من گوش نکنم و فکر کنم که شاید تو اشتباه کرده باشی و جنس خوب باشد، آن را بخرم و بعد از خرید، متوجه بشویم که حرف تو درست بود و جنس خراب است، چه عکس العملی نشان می‌دهی؟

تمام وجودم را اضطراب گرفته بود، با نگرانی نیم نگاهی به او که سرش پایین بود کردم، در طول این مدت فهمیده بودم که جواب هیچ سوالی را، هرچند که آسان باشد سریع نمی‌گوید،‌ اما در دلم آشوبی برپا شده بود. این آخرین سوال من بود، سوالی که تا به حال هیچ مردی از پاسخ آن سربلند بیرون نیامده بود.

اما این‌بار سریع جواب را داد، خیلی زود سکوت را شکست و گفت:‌ امام سجاد«علیه‌السلام» فرمودند: حق زن بر شوهر آن است که هنگامی که از سر جهل و نادانی مرتکب خطایی شد، او را عفو کند»* امیدوارم که عامل به این حدیث باشم.

همان جوابی را داد که منتظرش بودم، نه گفت که می‌گذرم و چیزی نمی‌گویم و نه گفت که نمی‌گذرم، گفت امیدوارم که بتوانم بگذرم.

 

* وسایل الشیعه: ج ۱۵، ص ۱۷۴.ش

برچسب‌ها: ازدواج, گذشت
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |
بالاخره کارشناسی ارشد، تمام شد! هیچوقت فکر نمی‌کردم تمام شدنش اینقدر برایم سخت باشد، سخت و تلخ.

هر پایان‌نامه ای باید تقدیم می‌شد و من تقدیمش کردم به حضرت زینب سلام الله علیها.

اینگونه نوشتم:

حاصل یک و نیم سال کار تحقیقی خود را به آستان مقدس بزرگواری پیشکش می‌کنم که در تمام سختی‌های این مدت، در وداع با تندیس مهربانی، مادرم و در سوگ جدایی از بهترین مرد زندگی‌ام، پدرم، ذکر صبر بر مصیبتش تلخی‌هایم را کاست.

به اسوه صبر و استقامت همیشه تاریخ، عمه‌ی تمام شیعیان
زینب سلام‌الله علیها


پی نوشت:
* در حال تغییر زمینه‌ی کاریم هستم.
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |
بسم الله الرحمن الرحیم

ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

تعز من تشاء و تذل من تشاء
بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی

 

پ.ن: لیست دوستانی که امضا کردند این بیانیه رو اینجا ببینید.
شما هم به جمع امضا کنندگان بیانیه بپیوندید.

+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |

چشم و چراغ وبلاگی است که از فروردین ماه ۸۹ وارد دنیای وبلاگ‌ها شد و شاید بتوان گفت، برگزیده‌شدنش در جشنواره‌ی پارسی‌بلاگ باعث بیشتر شناخته شدنش شد. چشم و چراغ را کسی به روز می‌کند که ترم اول جامعه‌شناسی در مقطع ارشد است و قبلا در دنیای سه خواهر قلم می‌زد. «زهرا قدیانی» وبلاگ‌نویس پردغدغه‌‌ای که بر حسب ضرورت گاهی اجتماعی می‌نویسد،‌ گاهی فرهنگی و گاهی هم سیاسی! بیشتر دوست داریم از تحلیل‌هایش بدانیم تا وبلاگش!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |

مجله الکترونیکی دخت ایران(دی‌ماه ۱۳۸۹)

برای مصاحبه سراغ یکی از کاشناسان کلاس‌های آموزشی خانه سلامت که زیر نظر شهرداری است رفتم. خانم نسرین فروتن، کارشناس مامایی که در خانه سلامت شهرداری فعالیت می‌کنند، در رابطه با سلامت، ورزش،‌ تغذیه و به نظر من هر موضوع مرتبط با فیزیولوژی زنان تخصص دارند. ساده حرف می‌زنند و صد البته دلنشین و گیرا. خانم فروتن مصاحبه را شروع می‌کند و هنوز سوال نکرده می‌‌گوید: «به تازگی بیماری شایع بین خانم‌های ایرانی، پوکی استخوان است و علت اصلی آن به عدم فعالیت جسمی یا همان عدم تحرک بر می‌گردد.»

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |
مجله الکترونیکی دخت ایران (مهر ۱۳۸۹)

شاید اگر اقدامات زنان در قالب جنبش آزادی خواهی، موسوم به فمنیست مطرح نمی‌شد، هیچگاه مسائل و مشکلات زنان به این صورت واضح و مشخص به چشم کسی نمی‌آمد و زنان به عنوان عناصر همیشه موجود، اما ناپیدای جامعه باقی می‌ماندند.
هرچند تعالیم بلند و آسمانی اسلام و دیگر ادیان الهی به شخصیت و مقام شامخ زن توجه داشتند و برابری دو جنس را بیان کردند، اما کاستی‌ها و نواقصی که هر فرهنگ و آیینی در درون خود دارد مانع به تحقق رسیدن این برابری شد. تا  اینکه در اوایل قرن 17 میلادی زنان به عنوان کسانی که سالهاست فریادشان نادیده گرفته شده است، خواهان حقوق برابر شدند و گروهی نیز پا را فراتر گذاشته ادعای برتری زنان نسبت به مردان را داشتند.
اکنون رد پا و ماحصل تمام تلاش‌های فمنیست‌ها در جای جای جهان را شاهدیم و اینترنت نیز به عنوان یک دنیای دیگر و گاهی متفاوت از دنیای حقیقی از این تحولات بی‌نصیب نمانده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |
 مجله الکترونیکی دخت ایران(مهر ۱۳۸۹)
 
قرار ملاقات را از قبل گذاشته ایم. وقتی وارد بزرگترین خبرگزاری زنان جهان اسلام می شوم. تمام تصوراتم به هم می ریزد. فضای گرم و با نشاط این خبرگزاری را از دیگر خبرگزاری ها متفاوت کرده است! احساس غریبی نمی کنم! وارد اتاق «طاهره چک» مسئول بخش «مدیریت اخبار» می شوم او که از همان ابتدای ظهور «ایونا» همراهش بوده و اکنون که این خبرگزاری به تهران منتقل شده است به تهران آمده است. اصلا حس نمی کنم یک مسئول مقابلم نشسته است دست می دهیم و با صمیمیتی عجیب در مورد وجه مشترکمان حرف می زنیم. زن بودن! رسالت این خبرگزاری که در راستای این وجه مشترک است!
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |

مجله الکترونیکی دخت ایران(خرداد‌ماه 1389)


هر روز صبح زودتر از بقیه بیدار می‌شود، صبحانه را آماده می‌كند و بعد همه را صدا می‌كند تا به كارهایشان برسند، تا خواب نمانند!

وقتی كوچكترین عضو خانواده را به مدرسه می‌برد، در راه در پارك هم چند بار دور می‌زند تا پیاده‌روی روزانه‌اش را هم كرده باشد و بعد در خانه مشغول شستن و رفتن و تمیز كردن می‌شود و ناهار را آماده می‌كند. ساعت 12 همیشه تلویزیون روشن است و دستور آشپزی جدید را یاد می‌گیرد و بعد بچه‌ها كه می‌آیند، كوچكترین عضو خانواده هم به همراه بزرگترها آمده است، مثل همیشه!
و خانه باز آرام می‌شود و عصر باز مادر است كه كم‌كم در فكر شام است، فوق برنامه‌هایش خرید سبزی است و تهیه‌ مربا و رب‌ گوجه‌فرنگی، همین.
هرگز مادرم نخواهم شد، دنیایش را دوست ندارم؛ دنیای خالی از شوق و هیجان و پر از كارهای مداوم و تكراری!

دنیای من باید متفاوت باشد، با آن‌ همه سال درسی كه خوانده‌ام، حداقل 14 سال! باید بروم سر كار. كار تمام وقت عالی است، دستمزدش هم به نسبت كارش تقریبا خوب است، ‌می‌توانم تا آخر ماه برای خودم هرچه می‌خواهم داشته باشم و رب گوجه را هم حاضری می‌خرم، چه نیازی به تولید؟!
اما كار تمام وقت مدیریت زمان را از من می‌گیرد، همیشه دو سوم روز را باید در محل كار باشم، اینطور نمی‌توانم هر وقت كه خسته شدم استراحت كنم و هرجا كه خواستم بروم و هر موقع بچه‌ها نیاز به یاری مادرشان داشتند كنارشان باشم، دیده‌ام كارمندانی كه رئیس با آن‌ها چپ افتاده و نمی‌توانند حتی یك تلفن كوتاه هم به بچه‌هایشان بزنند، چه برسد به اینكه بخاطر پرسیدن درس بچه‌‌ها مرخصی ساعتی بگیرند!‌ محال است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا باقری در و ساعت |